" کلبه دلتنگیهای من "

همیشه همینطور است....

یکی می ماند

تا روزها و گریه ها را حساب کند

یکی می رود

تا در قلبت بماند تا ابد....

اشک هایت را پشت پایش بریزی...

رسم رؤیاها همین است.....

که تنها بمانی با اندوه خویش

روزها و گریه ها را

به آسمان خالی ات سنجاق کنی

باید باور کنی که بر نمی گردد....

که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای

تا بتوانی هر صبح

با یک شاخه گل ارزان

            منتظرش بمانی......

+نوشته شده در سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩ساعت۸:۳٥ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه 

 

 از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... 

 

 یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... 

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که  

 

در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند 

 

 اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها  را به تاریک خانه دل سپردم  

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه آغاز کردم  

 

و تو...  

چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... 

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ... 

 

اولین مهمان تنهایی هایم بودی... 

روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت  

 

به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ...  

 

دلم گرفته بود... 

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... 

به تو تکیه کردم... 

هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در 

 

 خود مخفی کردم ... 

دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم 

 

 اما لیاقتش را نداشتم.... 

مدتها بود که به راه های رفته... 

به گذشته های دور خیره شده بودی ... 

 

من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به  

 

خون اغشته بود...  

تحمل کردم ... هیچ نگفتم  

 

چون زندگی به من آموخته بود صبورانه باید جنگید ... 

به من آموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند 

 

 باید زندگی کرد... 

اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود 

 

 جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...  

و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم... 

با این همه...   

بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم... 

هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست  

مرا ببرد آنجایی که مردمانش  

  با هیچ زندگی می کنند  

به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند 

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ساعت٩:٥٩ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

می ترسم دنیا به پایان برسد

و من در چشم تو جایی نداشته باشم،

می ترسم کلمات نتوانند شوق مرا به تو توصیف کنند.
می ترسم کبوترانی که به سمت تو پرواز می دهم

نارسا باشند.
شب طولانی شده است

و تا چشمان تو هست

آفتاب جرات برآمدن ندارد...!

+نوشته شده در یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت۱٢:٥۱ ‎ق.ظتوسط حامد | نظرات ()

اشتباه کردم قلبم را به تو دادم ، دل بستم به تو و عهد عشق را با تو بستم!

اشتباه کردم آن روز که به تو گفتم به قلب من خوش آمدی!

اشتباه کردم اسیرت شدم ، دلتنگت شدم و به انتظار تو نشستم !

بگذار چند روزی بگذرد و بعد قلبم را زیر پاهایت له کن، مرا از یاد ببر و فراموش کن!

چه زود رفتی و دل به غریبه ای دیگر سپردی!

چه زمانه بی وفایی شده ، قلب من چه ساده و تنها شده !

اشتباه کردم که برایت از عشق گفتم ،

چه با شور و شوق گوش میکردی حرفهایم را

و میگفتی حرفهایم شیرین است ، صدایم دلنشین است!

چه با اراده فریاد زدی که دوستم داری ، پس کجاست آن قلب مهربانت؟

اشتباه کردم رویای شیرین عشق را در خیالم با تو دیدم ،

و عکس تو را  در کنار عکس خودم نقاشی کردم !

اشتباه کردم برایت نامه عاشقانه نوشتم ، تو هنوز نخوانده ، آن را پاره پاره کردی!

پس کجاست آنهمه قول و قرار؟ 

آری گناه من عاشق شدن بود و اشتباه من با تو ماندن! 

گناه خویش را میپذیرم و با خود عهد بسته ام که دیگر اشتباه نکنم!

پشیمانم ، پشیمان از اینکه چرا حرفهای دروغین تو را باور کردم ،  

لبخند زدم و با تنهایی خداحافظی کردم !

حالا تو به من لبخندی تلخ زدی و دستهای بی وفایت را از دور تکان دادی و گفتی  

خداحافظ برای همیشه !

میدانستم این عشق سرانجامی ندارد، میدانستم تو نیز مثل همه بی وفایی!

پس خداحافظ برای همیشه ....

 

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت٩:٥۳ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

به کدامین گناه..... ؟‌ ؟ ؟ !‌ ! !

ندا آقاسلطان

+نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ساعت۱٠:٤٢ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

سلام دوستای عزیزم. راستش من زیاد اهل سیاست و این حرفها نیستم. ولی این روزها انقدر تب انتخابات شدید شده که منم تحت تاثیر قرار گرفتم و بی مناسبت نیست که این عکسهارو توی وبلاگم بذارم. عکسهایی که مربوط به حضور حامیان خاتمی و میرحسین موسوی در نهم خرداد 1388 در مجموعه ورزشی 12هزار نفری آزادی میباشد. امیدوارم از دیدن تصاویر لذت ببرید.

ضمنا دکتر عطاء اله مهاجرانی (وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی در دوره آقای خاتمی) بیانیه مهمی در خصوص انتخابات صادر نموده اند که متن کامل آن را ملاحظه می فرمایید:

 

 

هموطن گرامی

خواهر و برادر عزیز

تا روز انتخاب ریاست جمهوری چند روزی بیش نمانده است. فرصت داریم تا درباره ی ایران و ملت ایران و سرنوشت خودمان بیندیشیم. حتما تا به حال شما هم به نتیجه رسیده اید که به چه کسی رای بدهید.  می خواهم فقط به یک نکته اشاره کنم. سرنوشت ملت و کشورمان را به دست چوپان دروغگو نسپاریم. چوپانی که با ماجراجویی و خیالپردازی و بلوغ دروغ کشور و ملت را به پرتگاه انهدام و اضمحلال سیاسی و فرهنگی و اجتماعی می برد و از همه مهمتر دین و ارزش های اسلامی و امام زمان را دستمایه ترفند و دروغ می کند.

دیگر روشن است که می خواهم بگویم به چه کسی نباید رای داد. . چه کسی را نباید به عنوان نماینده ملت و کشور ایران برای چهارسال دیگر انتخاب کرد.

برای انتخاب ، شما سه کاندیدا را در برابر دارید. هر سه از شخصیت های درجه اول کشور ماهستند. هر کدام از آنان انتخاب شوند. می توانیم نفس راحتی بکشیم. و با اطمینان و آرامش ازآ ینده ای بهتر سخن بگوییم.

به چند نکته اشاره می کنم. رییس جمهور باید کسی باشد که رنج ها و مصیبت های مردم او را به درد آورد. برای کاهش آلام مردم, نویسنده و دانشجو وکارگر و فعال سیاسی و درویش گنابادی و...بی تاب شود. سابقه ای درخشان در راه پیروزی انقلاب داشته باشد و دریک کلام در این هیاهوی بی پایان  ناراستی و بی رسمی و هتک، صادق و صمیمی و اخلاق مدار باشد.

دیگر از ضرورت برنامه و سازماندهی و به کارگیری افراد توانا سخنی نمی گویم. این ها در حقیقت شرط های لازم اداره کشور است. باز هم بر راستی و صداقت رییس جمهور منتخب تاکید می کنم.

یادتان هست. وقتی رییس جمهور فعلی در محضر آیه الله جوادی آملی در پاییز سال 1384 از هاله نور سخن گفت. آیه الله جوادی به دو روایت اشاره کرد. هر دو روایت از پیامبر اسلام بود. کودکی گریه می کرد. پدرش به او وعده دروغ داده بود که برایش خرما می خرد و نخریده بود. پیامبر به پدر کودک عتاب کرد که چرا وعده دروغ داده ای.  در این سال ها ما بسیار دروغ شنیده ایم. خواسته اند کام ملت را با دروغ شیرین کنند. آخرین دروغ عذر خواهی بلر از ملت ایران بود. و دروغ پله های کاخ الیزه، که غم انگیز ترین روز عمر رییس جمهور فعلی بود.

روایت دوم این بود که به حیوانات هم نباید دروغ گفت و آن ها را فریب داد. پاسخی تاریخی به فردی که بر اساس توهم و دست کم گرفتن مخاطب از هاله نور سخن گفته بود و تکرار کرده بود که مبالغه نمی کنم.

بگذارید کشور و ملت ما از این لایه های سیاه و تباه ناراستی و تزویر و ترفند و بی رسمی رها شود. رای ما هر کدام پنجره کوچکی خواهد بود به سوی روشنایی و راستی و سربلندی کشور و ملت ایران.

 

                                                             سربلند و پیروز باشید

 

                                                            

                                                             سید عطاءاله مهاجرانی16/3/88

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸ساعت٩:۱٢ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

یک نفر دیشب مرا در هم شکست

بعـــــــــد آمد روبروی من نشست

یک نفـــــر داد اعتمـــادم را به باد

  کولـــــه بارم را برای کـــوچ بست

یک نفــــــر دیشب خیانتـــــکار شد

قصــــه های تلـــــــخ را تکرار شد

  گرچـــــه زنجیریِّ چشمش بوده ام

علــــــــت آزادی ام اینبــــــــار شد

یک نفـــــــر نادیده ام دیشب گرفت

بوســــــه های نابجا از شب گرفت

آنکــــــــــه دائم مهربانی می چشید

جام بی مهـــــــری میان لب گرفت

یک نفر می گفت مَردم، مَردِ مَرد

آتش گلـــــــــبوسه ام را سرد کرد

دست بر آن میوۀ ممـــــــنوعه برد

آنکــه پشتم را چو تاک افتاده کرد

یک نفر دیشب مرا ویرانــــه کرد

با تن خویشــــــــم مرا بیگانه کرد

  کفـــــر کرد ایمـــــان احساس مرا

خـــــون پاکـم را کسی پیمانه کرد

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ساعت۱٠:۳٠ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

سلام دوستای عزیزم.راستش مدتیه خیلی بی حوصله شدم. حتی حوصله آپ کردن هم ندارم.اگه بی معرفتی کردم و به دوستای خوبی که بهم سر میزنن سر نزدم عذر خواهی میکنم.امیدوارم به زودی برگردم و از شرمندگی همتون در بیام.

 

دوستتون دارم

+نوشته شده در یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸ساعت۱٠:۳٩ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

قلبم را شکستی اما صدای فریادم را نشنیدی! 

چه بی صدا شکست قلبی که عاشق تو بود...

چه بی ریا گذشت لحظه هایی که به عشق تو بود....

قلب شکسته ای که زیر پاهایت بود را ندیدی ، صدای شکستن قلبم چه بی صدا بود!

صدای ناله دلم چه بی نوا بود ، درد دلهای ناگفته در دلم چه بی زبان بود...

قلبم را به بازی گرفتی اما نمیدانستی که بازی سرشکستن دارد !

چه با هیاهو به قلبم آمدی و چه آرام از قلبم رفتی ،

هنگام آمدنت عاشقانه با من درد دل میکردی و

هنگام رفتنت تنها با یک سکوت به صدای گریه هایم گوش میکردی!

تصویر رفتنت بر روی قلب شکسته ام نقش بسته ،

و آواز رفتنت در فضای غمگین صحنه عشق پیچیده ...

آنگاه که صحنه عشق خالی از تصویر تو است ، دل من نیز در پی فرار از دام تنهایی است!

باور میکنم که اسیرم ، اینبار اسیر تنهایی !

اما باور نمیکنم که رفته ای و بار سفر را بسته ای ،

 و شعر جدایی را برایم نوشته ای و لای کتاب قصه عشقمان گذاشته ای !

چه قصه تلخی بود ، قبلا آن را خوانده بودم اما باور نکرده بودم ، 

 نمیدانستم سرنوشت ما نیز مانند یک قصه تلخ است ....

قلبم را شکستی اما رنگ التماس چشمهایم را ندیدی ،

آن شعر عاشقانه ای که به عشق تو سروده بودم را نخواندی!

صحنه عشق را خالی کردی و تصویر رفتنت را همراه با یک قلب شکسته جا گذاشتی!

+نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت٢:٠٩ ‎ق.ظتوسط حامد | نظرات ()

دوستای عزیزم

ولنتاین مبارک

+نوشته شده در جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت۱٠:٠٥ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

 

 

مهربانم سلام

بازهم این چنین آشفته ام و می دانم که آرامشی در پی نیست
ای کاش که حتی برای لحظه ای چند

آرامشی قبل از طوفان وجودم را فرا می گرفت
بی قرار پرسه می زنم رویاهای شیرینمان را
اما این بار بی حضور تو
عادت کرده ام به این سفر هر روزه ام
این روزها دگر چشمم نمی گرید
این روزها دلم می گرید
  کاش کسی بود تا چتری می شد برای دل بارانی من
نمی دانم که دغدغه ذهن تو این روزها چیست
اما مدام دلشوره های عجیب دیوانه ام می کند
سست و خسته و خموده ام
بی اختیار برایت می نویسم
چرا که طاقتی دیگر برایم نمانده است
می دانم که این بار هم پاسخی برای حرفهای من نیست
اما آرام می شوم حتی اگر بدانم که حرفهایم خوانده می شود از جانب تو
حرفهایم بی پاسخ ماند
  نگاهم در تاریکی پوسید
و بغض راه گلویم را بست
و قلبم سرد شد
و ذهنم آب شد،

همه چیز در درونم از هم گسست جز حضور تو
فقط به من بگو تا به کی نامه های بی جواب را در گنجینه این خانه بسوزانم
 تا کسی نفهمد که من تنهایم...

 ...؟؟؟

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ساعت۸:٠٦ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

 تا کی قراره میون دلهره و تردید دست و پا بزنیم؟
  گوش کنید...
 سکوت تنهاییمون هر روز داره بلندتر نواخته میشه
 من صدای ناله های زمین رو میشنوم

 ببینید داره ترانه هاشو فراموش می کنه
 از میون آوازهای شبانه اش فقط سرود بی پناهی شنیده میشه
 دیشب صدای گریه آسمون دلمو لرزوند
 حس کردم ستاره ها میون همهمه ابرهای سیاه احساس غربت می کنن
 دلم گرفت...
  کاش می شد پنجره خاطره ها رو به روی جاده زمان باز کنیم
  کاش می شد به لحظات قشنگ زندگی برگشت
 روزهای آبی...
 وقتی غروب، میون شادی و هلهله لاله های وحشی،

 قاصدک هامونو بدرقه می کردیم
 وقتی بذر محبت در قلب خستمون لبخندی می شد

 وهر صبح سبد سبد به هم هدیه میدادیم
 روزهایی که مهربونی آفتاب نمی ذاشت سرمای بی وفاییها نابودمون کنه
 وقتی روح خستمون به سجاده عشق پناه می برد

 و رازونیازهای نیمه شب آرومش می کرد
 زمان گذشت...
 چقدر سریع بوی عاشقی رو فراموش کردیم
 چه راحت مهر و وفا رو به خاطره ها سپردیم
 و چقدر بی تفاوت عشق رو انکار می کنیم
 میترسم...
 از روزی که روی پنجره خاطراتمون هم غبار فراموشی بشینه
 اون روز خیلی دور نیست...!

...

+نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧ساعت٦:٠٤ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی..اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی ... 

دوست و دوستدارت: خدا

+نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ساعت۸:٤٤ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

به نام خدای نامهربانی ها

سلام عزیز قشنگ ولی نامهربان من!

منم ، کسی که با نام تو جان گرفت

و زندگی را در چشمان مهربان و فریبنده ی تو معنا کرد!

منم عاشق تو،

کسی که برگهای سرنوشت را با تک تک واژه های گوش نواز

و طنین دلنشین کلامت ترسیم کرد....

و اینک این منم عاشقی تنها در آستانه فصلی سرد.....

تو با تمام مهربانی هایت مرا رها کرده ای در کوله باری از غم،

کاش می دانستم گناه من در این بازی چیست؟

جرم من فقط دوست داشتن و عاشق شدن تو بود؟!!

جرم من آیا این بود که با تو ای تک سوار دلبری ها،

لحظه لحظه زندگی کردم!

خوب من،

آیا مجازات من که با دو هجای نامت،

دم و بازدم را احساس کردم و از حیات و از بودنم و از بودنت

لذت بردم این است؟

گل من! چگونه می توانی مرا فراموش کنی،

منی که نخستین طپش های عاشقانه و دلهره های دیدار

و لذت دوست داشتن را با تو تجربه کردم.

من اولین بار که سراسر وجودم از عشق تو گر گرفت

دستان تو را لمس می کردم....

اولین نگاه، اولین احساس، اولین بوسه........ یادت هست؟!!

تمام لذت های با هم بودن و احساسات من با تو بود،

من با صداقت و ایمان کامل تو را و قلبت را پذیرفتم

و بدان تا زمانی که جان در بدن دارم همچنان دوستت خواهم داشت

و خدا که شاهد تمام لحظه های من و تو بوده است

خوب می داند که من چه اندیشیده ام

و چه نیتم بوده است و چقدر دوستت داشتم!

نمی خواهم تو را به ماندن و دوست داشتن مجبور کنم،

چون من آنقدر تو را دوست دارم که وقتی می بینم آرامش تو،

بی من تأمین می شود، از دل و وجود خودم می گذرم

تا تو خوشبخت زندگی کنی!

عشق نازنینم! فقط بدان قلب آدمی با یک نفر تکمیل می شود

و با یک نفر به آرامش درونی می رسد نه با چند نفر!

ای خوب من! کاش فقط می دانستم

من که فقط به تو محبت و مهربانی و

دوست داشتن بی حد و حساب و بی توقع هدیه کردم،

چرا تو بی وفایی و بی اعتنایی را به من پیشکش کردی؟!

بهترینم! من تو را با تمام مهربانی های دروغینت! و بی اعتنایی هایت

و خیانت هایت! و بی وفایی هایت دوست داشتم و دارم

و امیدوارم خوشبخت باشی.

امروز روزیست که احساس خفه شدن و غرق شدن

در مرداب دوست داشتن دارم.

هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم روزی صداقت من اینگونه پایمال شود

و محبت من بی جواب بماند.

نمی دانم چرا با من اینکار را کردی؟؟

فقط می خواهم از ژرفای وجودت مرا درک کنی

و بدانی من در دل چه ها کشیدم.

من اگر تو را دوست داشته باشم یا از نفرت پر باشم زندگی می گذرد،

 خورشید هر روز طلوع می کند،...

ولی در این میان یک چیز را برای همیشه باور کن و ایمان بیاور....

که صداقت من روزی گریبانگیر تو خواهد شد

و خداوند عادل بین من و تو حکم خواهد کرد...

روزی خواهی فهمید من چه می گویم که....

خوب من ، عزیز دوست داشتنی من

دوستت دارم و امیدوارم خوشبخت شوی،

هیچ زمان مزاحمت نمی شوم، خوش باش!

فقط در تعجبم! تو که می دانستی و دیده بودی که من بی تو

نمی توانم زنده بمانم ،چگونه باز مرا رها کرده ای...

نمی دانم بعد از تو چگونه زمان خواهد گذشت....

مثل همیشه با اشک چشمان همیشه ترم

و لرزش دستانم در برابر نام بزرگت در قلب کوچکم می نویسم ..

برای آخرین بار می نویسم

دوستت دارم و خدانگهدار

آنکه درکش نکردی و در اوج دوست داشتن تنهایش گذاشتی

H.M.D

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧ساعت٩:٠۸ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

قلبم را شکستی اما صدای فریادم را نشنیدی! 

چه بی صدا شکست قلبی که عاشق تو بود...

چه بی ریا گذشت لحظه هایی که به عشق تو بود....

قلب شکسته ای که زیر پاهایت بود را ندیدی ، صدای شکستن قلبم چه بی صدا بود!

صدای ناله دلم چه بی نوا بود ، درد دلهای ناگفته در دلم چه بی زبان بود...

قلبم را به بازی گرفتی اما نمیدانستی که بازی سرشکستن دارد !

چه با هیاهو به قلبم آمدی و چه آرام از قلبم رفتی ، هنگام آمدنت 

عاشقانه با من درد دل میکردی و هنگام رفتنت تنها با یک سکوت 

به صدای گریه هایم گوش میکردی!

تصویر رفتنت بر روی قلب شکسته ام نقش بسته ، و آواز رفتنت  

در فضای غمگین صحنه عشق پیچیده ...

آنگاه که صحنه عشق خالی از تصویر تو است ، دل من نیز در پی فرار از دام تنهایی است!

باور میکنم که اسیرم ، اینبار اسیر تنهایی !

اما باور نمیکنم که رفته ای و بار سفر را بسته ای ، و شعر جدایی را برایم 

نوشته ای و لای کتاب قصه عشقمان گذاشته ای !

چه قصه تلخی بود ، قبلا آن را خوانده بودم اما باور نکرده بودم ، 

 نمیدانستم سرنوشت ما نیز مانند یک قصه تلخ است ....

قلبم را شکستی اما رنگ التماس چشمهایم را ندیدی ، آن شعر عاشقانه ای 

که به عشق تو سروده بودم را نخواندی!

صحنه عشق را خالی کردی و تصویر رفتنت را همراه با یک قلب شکسته جا گذاشتی!

اعدام عشق

+نوشته شده در جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧ساعت۸:۳٢ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

سلام.

متنی که در زیر میخونید نتیجه تست شخصیت سنجی "سایت یک به یک" هست :

نابغه

( تاثیر پذیر ، درون گرا ، آرمان گرا ، متفکر )

نابغه

تو یک تیپ "نابغه" هستی. تو می توانی ساکت و کم حرف باشی اما پشت ماسک خاموش و کم حرف تو، یک ذهن فعّال وجود دارد که به تو اجازه می دهد که همه موقعیّتها را تجزیه و تحلیل کنی و در پایان، راه حل های خلّاقانه و دور از ذهنی را انتخاب کنی! مردم عادی این تحلیلهای ذهنی تو را نمی فهمند و فکر می کنند که پنهانی مشغول دوز و کلک چیدن هستی!

به هر حال، سلیقه و اصالت، نقاط قوّت تو هستند و مردم وقتی که تو را بشناسند، به قضاوتها و تصمیماتت احترام می گذارند. و اگر یاد بگیری که فقط یک کم خوش برخورد تر باشی، می توانی رهبر بسیار خوبی باشی. تو مطمئنّاً چنین تصوّری را در همه ایجاد می کنی. فقط مطمئن شو که همه نقشه ها و دسیسه هایی که پشت پرده مشغول کار کردن روی آنها هستی، بی خطر باشند!

 

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠٤ ‎ق.ظتوسط حامد | نظرات ()

من بازم دلتنگم
دلتنگ دلتنگی هام و دلتنگی هات
میبینی؟
فریاد ستاره توآسمون بزرگ گم شده
و به همین سادگی صداهامون گم میشن تو وسعت صداها
واسه همین هر چی فریاد زدم جز خودم کسی صدامو نشنید...
مثل لحظه ی خداحافظی و رگبار "مراقب خودت باش" ها...
که فریاد "بمان و در کنارم باش " مثل بغض همیشگی تو حنجره خفه شد

و صدایی بی اختیار به دروغ پاسخ داد : خدانگهدار...!
ولی اون صدا فریا نبود...یه صدا بود و دروغ یک فریاد...
مثل بغضی که بعد از رفتنت تو خودم فریاد کشیدم و از چشمه ی چشمانم آب و پشت سرت ریختم...
ولی چه فایده؟تو که نبودی ! تو که نمیشنیدی!

مثل همیشه بازم فریادی بود که خودم می شنیدم....
و دلتنگی من چه سخت است و سوزناک...

چه عجیب و دردناک
بازم فریادم به خدا نرسید و تو فریادها گم شد
بازم هجوم فریاد دلتنگی ها ا ا ا ا ...
مثل فریاد گریه ی نوزاد که می گوید به مادر: دلتنگ تو ام مرا در آغوش بگیر
مثل فریاد گل رز که می گوید به دستانت : دلتنگ تو ام ، مرا بچین .
باور نکردنیه! نه؟
و اینبار اما من دلتنگ فریاد دلتنگی های تو هستم ، بی تاب...
و براستی اینبــــار ...
فریاد دلتنگی مان تا به اوج خواهد رسید...

تا خـــــــــدا...!

+نوشته شده در جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧ساعت۱٠:۳٥ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

می ترسم دنیا به پایان برسد

و من در چشم تو جایی نداشته باشم،

می ترسم کلمات نتوانند شوق مرا به تو توصیف کنند.
می ترسم کبوترانی که به سمت تو پرواز می دهم نارسا باشند.
شب طولانی شده است

و تا چشمان تو هست

آفتاب جرات برآمدن ندارد...!

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت٩:٠٧ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

سلام به تو که دوستت دارم ولی افسوس نمی دانی ...
نمی دانم با چه کلماتی نامه را آغاز کنم ،
 
چون نمی دانم حرف های دلم را به تو که دوستت دارم ،
 
به تو که تنها کسی هستی که دریچه های قلبم را به سویت می گشایم چگونه بگویم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشی بر آن نیست ...
حالا که نیستی مثل مرداب تنهایم ،
 
مثل مرداب آرام و ساکت و غمگین ...
اما این را هم بدان که اگر کنار من باز نیایی
 
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا می گیرد !
 
مرداب تنهاست و من تنها تر ...
بدون تو در آسمان عشق من نوری نمی تابد و
 
تمام زندگیم را یکدم رنج و غم فرا گرفته ،
 
بیا و برگرد و حرف هایم را در نگاهم بخوان ...
بخوان و بدان که بی تو شمعی بی پروانه شده ام ...
و نمی دانم طوفان عشق سرکشم را بی تو چه کنم ؟!
تو نیستی تا حرف هایم را به تو بگویم
 
پس غم بی هم زبانیم را به باد می گویم
تا شاید آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...
خواهش خاموشم را در چشم های خسته ام ببین ...
 
دیشب خیال روی تو به من گفت که تو باز خواهی گشت !
 
آیا تو این رویای دور را رنگ واقعیت می بخشی ؟
" ...
تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت ،
 
توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت ... "
می دانم باز می گردی و تمام کوچه پس کوچه های قلبم را
لبریز از آمدنت خواهی کرد ...
مرا همانگونه ببین که هستم ،
 
همانگونه که تو را دوست می دارم ...
من از تو آمدن و برگشتنت را می خواهم ،
پس بیا و دست مرا بگیر و از این شهر غربت زده ،
از این شهر غم زده به رویاهای خود ببر ...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را می خواهم ...
به انتهای احساسی آرام می اندیشم ،
به آنچه که آرامشی بزرگ است و تو همان آرامشی ...
 
پاکی احساس و قلبت ، روحم را نوازش می دهد ...
با وجود تو طراوتی را در وجودم حس می کنم خالی از هوی و هوس ...
اما حالا تنها تصویر خیالیم از توست که
همراه با آرامش به من زجر دوری تو را یادآور می شود ...
تو همچون باران پاکی ، پاک و زلال ...
بیا و مرا از عشق سیراب کن ...
تصویر برگشتن تو مرا تا اوج می برد و آرام میکند ...
 
پس بیا و با من باش ..
برگرد و باز با من باش و با من بمان ...
 

+نوشته شده در جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت۱٢:۱٠ ‎ق.ظتوسط حامد | نظرات ()

من نمیدانم فلسفه دوستی ما انسانها با یکدیگر چیست؟

شاید...!

ما انسانها با هم دوست میشویم تا یکدیگر را دررسیدن به کمال کمک کنیم.

با هم دوست میشویم تا طزف مقابلمان را شاد کنیم و خودمان هم نشاط زا مزه مزه کنیم.

دوست میشویم تا تنهایی یکدیگر را  فراری دهیم.

ما...

من نمیدانم فلسفه دوستی من و تو چیست؟

من مدام باید به نبودنت فکر کنم...!

تنهایی تمام وجودم را فرا گرفته...

دیگر نمیدانم شادی چه طعمی دارد.

من هر روزم را با تکرار عبارتهای مثبت شروع میکنم.

با این کار یک احساس خوبی در رگهایم وول میخورد.

اما...

فقط کافیست به خلاء نبودنت فکر کنم.

دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست که نیست.

لطفا فلسفه دوستی بین خودمان را برایم تعریف کن...لطفا.!

تو چه جوری میتوانی بدون من زندگی کنی؟!

تویی که میگفتی:" دوستت دارم "...

تویی که با مهربانی هایت به من خاطر نشان میکردی که برایت ارزش دارم.

حالا فلسفه این تنهایی و دلتنگی و ... چیست؟

این فقدان خواسته یا ناخواسته را برایم ترجمه کن.

شاید خمودگی دست از سرم بردارد.

من این شهر شلوغ غربت زده را نمیخواهم.

دارم با پرنده ها و درختان بیگانه میشوم.

این بیگانگی بزرگترین فاجعه زندگی من است.

(البته بعد از فاجعه کوچ کردن تو)

کاشکی دیر نشود...

کاشکی جنون دست از سر نوشته های من بردارد...کاشکی!

دلم برای سلام های خوش طعمت تنگ شده ، عزیز روزهای زندگی...

دلم برایت تنگ شده ، عزیزی که به من گفتن کلمه " دوستت دارم " را آموختی.

چرا مرا از این همه دلتنگی و تنهایی نجات نمیدهی؟

می بینی؟؟؟ سطز به سطز نوشته هایم رنگ دلتنگی به خود گرفته اند...

راستی ! این نوشته ها را هنوز هم میخوانی؟

اگر پاسخت مثبت است ، کاری کن که فلسفه دوستی زیباترین فلسفه زندگیمان بشود.

(نقل از:مجله موفقیت شماره 148 )

 

 

+نوشته شده در شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت٧:۳۸ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

وقتی با نگاه آرامش بخشت بهم نگاه میکنی ،

بازم با خودم میگم:باشه اما فردا می رم....
اما باز میل رفتن ندارم!
حتی اگر جهان نباشه ، اگه راهها ، جنگلها ، آبها نباشن...

اگه خورشید نباشه ، باد نوزه...

عشق و نگاه اطمینان بخشت برام کافیه...!
وقتی با قدمهای استوارت کنارم گام بر می داری...

وقتی بر شادی های گذرا بوسه میزنی...

گوئی در ابدیت طلوع خورشید زندگی می کنم!
هرگز به این فکر نکرده بودم که عشقی آسمانی

زندگیم ، همه چیزم را در بر بگیرد!
نه هیچ چیز به شیرینیه عشق نیست ،

به شیرینیه رویـای عشق جوانـان...
می توانی همه چیز رو رد کنی ، حتی حقیقت وجودم را!!!
اما در حقیقت عشقم تردید نکن...
اگه مرا دوست میداری بگذار برای هیچ باشد ،

دوست داشتن فقط برای عشق!
اگه روزی مجبور به اعتراف عشقم شوم....
این طور می گویم:
 عشق را حدومرزی نیست!

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧ساعت٧:٥٧ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

با کوچ دستانت دیگر چیزی از من نماند

کسی که سحرگاهان گلهای باغچه با نوازش های او باز می شد

کسی که شامگاهان با طنین خنده هایش ستاره ها چشمک می زدند

مهتاب تازه می شد و خورشید بهانه ای برای طلوع دوباره پیدا می کرد

 چیزی از من نماند

و تمام لبخندهایم با آخرین باد حزن انگیزی که در میان خاطره هایمان وزید کوچ کردند

کاش می دانستی :

تو  دلیل بودنم بودی ، بهانه ی زیستنم ...

و بعد از کوچ دستانت چه می خواستی از من بماند ؟

از کسی که تمام زندگیش شده خاطرات ...

روزش یاد تو و شبش غصه ی نبودنت ...

می دانی .... تازگی نوروزم تو بودی ... و زیبایی بهارم تو ...

با تو بود که باران در روز نخستین بهار تازه ام کرد

جوانه زدم و از نو شکفتم .

کاش از دستم بر می آمد که شتابان به سوی تو آیم و همه چیز را برایت بگویم...

کاش دیوار فاصله ای که میانمان کشیده شده فرو می ریخت

و تو برایم می گفتی تمام ناگفته ها را.........

ناگفته هایی که احساس می کنم هرگز نخواهم شنید...

 

+نوشته شده در یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧ساعت٧:۳٦ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

ازاین روزها متنفرم ..

چرا که حس میکنم این روزهای پایانیست . . .
دلم در حسرت دیداردوباره ات می گذرد.

چشمانم اشکبارترازهمیشه ازثانیه ها ایراد میگیرد.
اندوه نبودنت را چگونه سرایم

تو ای تنها صدا در خلوت خاموش دلم.
شقایق دلم آشفته تر
 از همیشه به لبخند نسیم بی اعتنایی می کند .
 تنهایی سراغ خانه ام را می گیرد و دلتنگی
چون پیچکی لجوجانه از دیوار خانه دلم بالا می رود.
اینک محراب ابروانت کجاست تا نگاهم درآنجا نمازعشق بخواند؟
بغض غروب دیگر بار کوچه کوچه های سینه ی تنگم را می پیماید و
چهره ام دیگر بار با باران اشکهایم سیراب می شود.
به بهانه ی صفا دادن رویاهای خزان روحم

بار سفر را به امید خلاصی از دلتنگی می بندم
 ولی سنگ یاد تو لحظه های شیشه ایم را در هم می شکند . . .
 از این روزها متنفرم

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت٧:۱۱ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

آری من همان عاشقم

یک عاشق دلسوخته

یک عاشق تنها
یک کلام عاشقم ولی یک عمر اسیر
اسیری در یک قلب سرخ
آری من همان مجنون قصه هایم و
یک عمر به دنبال لیلی چشم به راهم
لحظه های سخت راپشت سر می گذارم و
به عشق لیلیم از هفت آسمان خواهم گذشت
در جاده ها از سختیها می گذرم تا به مقصدم
که همان خانه لیلایم است برسم
آری عاشقم یک عاشق چشم به راه عاشقی
که مدتهاست در غم انتظار نشسته است
 
درآتش فاصله ها سوخته است

در گلدان طاغچه تنهایی ها شکسته است
و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی او بسته است .
آری من همانم که به او می گویند دیوانه ،  به او می گویندآواره
من همانم که لحظه هایم را به یاد عشق می گذرانم
با یاد او اشک می ریزم

و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد می زنم
فریاد می زنم تا تمام نجره های خاموش
با فریاد من روشن شوند و گو یند این دیوانه کیست؟
آری این دیوانه همان است که جایش در قصه ها بوده
همانی است که نامش در این دنیا مانده و یادش
همیشه و همیشه یک عاقل را مجنون می کند
آری من همان عاشقم یک عاشق دل شکسته
همان عاشقی که به او می گویند دیوانه و دلشکسته
 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧ساعت۱٠:٠٧ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

و در تمام این لحظه های دلتنگی ، دل عجیب بهانه ات را می گیرد .

نمی دانم چه کنم که دیگر یادت نکند .

 نمی دانم ...

نمی دانم " تو با من چه کرده ای ، که از یادم نمی روی ؟ " .

مدتهاست که دیگر عقل هم قادر به قانع کردن دل نیست .

سالهاست که دل ساز خود را می زند ،

حرف خود را می زند و کار خود را می کند ،

و عقل فقط نظاره گر است.

این روزها بیشتر از همیشه به گوش دل

قصه رفتن می خوانم

تا شاید باور کند که خزان امسال پایان همه چیز است ،

اما انگار هرچه من بیشتر می گویم ،

او کمتر گوش می کند

و بیشتر هوای دیدنت به سرش می زند .

دیگر نمی دانم چه کنم .

چگونه از بار این بغض کم کنم ؟

چه کنم که جایت اینقدر در لحظه هایم خالی نباشد ؟

ساده برایت بگویم :

این روزها " در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالیست ... "

و من در تمام این لحظه ها با خود می اندیشم :

آخرین پاییز دانشگاه با اولین آن چه فرقی دارد ؟

آخرین پاییز دانشگاه هم بی صدا از راه رسید

 و باد سرگردان همچون همیشه بی مقصد آوای رفتن سر داده ،

کسی چه می داند ،

شاید اوهم سالهاست به دنبال کسی می گردد که در پاییز گم کرده !

شاید پاییز امسال برای تو و دیگران مثل همه سالها باشد

و شاید اصلا" از آمدنش خوشحال نباشید .

اما برای من یک فرق اساسی با همه سالها دارد

و آن اینکه امسال پاییز، من بی دلیل هر روز بیشتر دوستت دارم .

و بی آنکه بدانم چرا ، بیشتر به فکرت هستم .

اما نه ، مهمترین فرقش چیز دیگری است :

پاییز امسال عجیب بوی جدایی می دهد .

بوی غربت و تنهایی امسال تمام پاییز را در بر گرفته

و من با هر نفس عمیق بوی بغض فروخورده آسمان را حس می کنم .

کاش پاییز امسال مثل تمام قصه های ناتمام ،

پایانی نداشته باشد .

کاش آذر امسال آنقدر طولانی شود تا من از دیدنت سیر شوم .

کاش پاییز امسال پایان قصه من نبود ...

از امسال پاییز معنی تلخ تری پیدا خواهد کرد :

معنی تلخ جدایی .

چون از این پس به یاد خواهم آورد که تو را در پاییز گم کردم !
 
فردا روز دیگری است

که بی تو

بر عمر تلف شده افزوده می شود


همین روزها


روز رفتن از راه می رسد


و من طوری از خیال تو گم می شوم


که انگار هرگز نبوده ام ... !  

 

+نوشته شده در شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧ساعت٧:۱٥ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

همیشه دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت اینقدر غمگین است ؟
چرا لبخندهایت اینقدر بیرنگ است ؟
اما افسوس . . .

هیچکس نبود. . .
همیشه من بودم وتنهایی . . .

من و تنهایی پر از خاطره . . .
آری با تو هستم که کنارم گذاشتی . . .

با تو . . .
تویی که حتی یکبار هم نپرسیدی :

چرا چشمهایت همیشه بارانیست ؟ . . . 

+نوشته شده در چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧ساعت٢:٢٧ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

همیشه همینطور است....

یکی می ماند

تا روزها و گریه را حساب کند

یکی می رود

تا در قلبت بماند تا ابد....

اشک هایت را پشت پایش بریزی

رسم رویاها همین است.....

که تنها بمانی با اندوه خویش

روزها و گریه ها را

به آسمان خالی ات سنجاق کنی

باید باور کنی که بر نمی گردد....

که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای

تا بتوانی هر صبح

با یک شاخه گل ارزان

            منتظرش بمانی......

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ساعت۱:۳٠ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

یه روز بهم گفت:

«می‌خوام باهات دوست باشم؛آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه بهم گفت:

«می‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه گفت:

«می‌خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه.

بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم:

آره می‌دونم.فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

یه روز تو نامه‌ش نوشت:

«من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه می‌دونی؟من اینجا خیلی تنهام».

براش یه لبخند کشیدم وزیرش نوشتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:

«من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم.

آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

«آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام»

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم

و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که

نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام...

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ساعت٩:٥٧ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

در پیله ی تنهایی خود نشسته ام

و گریه را آوای دل غمگینم میکنم
من عاشقت بودم

آنقدر که جان خود را به تیغه ی تیز عشق سپردم
لبانم را آغشته به مهر سکوت خنجرهای طعنه
 
ی فراق زدم
چشمانم را امیدوارانه به انتظار روزهای غرق شادی وصال دوختم
آری من از تو میگویم ...
تویی که تمام تار و پودم را به نامت خریداری کردی
احساس زلالم را به نابی روزهای دلت بستی
با مداد رنگی دوست داشتنم رنگین کمان خود را رنگ کردی
آه....
من از تو میگویم و می گریم
که ندانسته تمام وجودم را مست امید وصال کردی
و حالا...
بعد روزهای رفتن پیله
 
ی تنهایی را به من بخشیدی . . .
 

+نوشته شده در شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧ساعت۸:۱٤ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()

و چقدر سخته ...

 

بعد از اون ماجراهای عاشقی ، نوشتن خاطرات بچگی...
 

چقدر سخته تو سکوت و تنهایی

 

از  کسی بخونی که باورت نداشت
 

کسی که هر روز براش نوشتی و نوشتی ....

کسی که
 از عاشقی واسش کم نذاشتی
 

آخرش چی ؟ رفت و تنهام گذاشت ...
 
حا لا من موندمو اون همه ناباوری ...
 
گلدون عشقمون خشک نشده ...

 

میدونم... میدونم نیومده تو خوابم ، بازم میری  ...
 

اما انتظارت دیوونم میکنه ...
 
شبها تا صبح بیدارمو صبح ها هم خواب ندارم
 
چیزی به تموم شدنم نمونده
 
آخرش از غصه تو میمیرم

 

تاب ندارم
 

دیگه با خوابمم قهر کردی عزیز
 
اشک میریزم برات دون دونه و ریز
 
اما انگار زندگی میگه همینه که هست
 
پس
  چی میشه تکلیف عشقی که رفت......
 

خیلی سخته چیزی بخوای و نتونی بگی
 
خیلی سخته دردتو به هیچ کس نگی
 
خیلی سخته شبها تا صبح به یادش بمونی
 
خیلی سخته شمع روشن کنی تنهایی بخونی
 
خیلی سخته...

 

اما طاقت گفتن ندارم
 

گفتی برو...

 

باشه میرم ...

 

اما هیچ وقت یادتو تنها نمی ذارم
 

واسه دلم که خیلی ساده
 بود...

 

می دونم ...

 

خیلی  زودباورم ....
 

+نوشته شده در جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧ساعت۱:٢٦ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()